نمی دونم

نمی دونم چی بگم ولی میدونم این خاطراتیرو که مینوسم شاید برای شما جالب نباشه ولی این حسایی که دارم همش واقعیه اینا رو همش خودم مینویسم و خودم تو نوشته ها خالی میکنم این اشک هایی که از قلبم سرازیر میشه رو نمی تونم کنترل کنم شما بگید چیکار کنم به خدا قسم دیگه بریدم هروقت امیدوار میشم دوباره خدا منو امتحان میکنه که ببینه چقدر او نو دوست دارم بازم نمی دونم اصلا نمی تونم از ته دل بخندم و وقتی که از ته دل میخندم بعدش از ته دل گریه میکنم بازم خدا اونقدر بخشنده است که یه قطره اشکمو بخاطر بخشیدنم بهونه میکنه خدایا دوستت دارم بخاطر وجودت تو قلبم خدا جون اگه از دستت عصبانی شدم یا حرف بدی گفتم منو ببخش بدو که دوستت دارم از اعماق روحم.

/ 1 نظر / 9 بازدید
پوریا

گفتم خدایا دلم گرفته؛ گفت از من؟ گفتم خدایا از همه دلگیرم؛ گفت حتی من؟ گفتم خدایا چقدر دوری؛ گفت تو یا من؟ گفتم خدایا دلم را ربودند؛ گفت پیش از من؟ گفتم نگران روزیم؛ گفت آن با من. گفتم خیلی تنهایم؛ گفت تنهاتر از من؟ گفتم درون قلبم خالیست؛ گفت پرش کن از عشق من. گفتم دست نیاز دارم؛ گفت بگیر دست من. گفتم از تو خیلی دورم؛ گفت من از تو نه. گفتم آخر چگونه آرام گیرم؟ گفت با یاد من. گفتم خدایا کمک خواستم؛ گفت غیر از من؟ گفتم خدایا دوستت دارم؛ گفت بیشتر از من؟ گفتم با این همه مشکل چه کنم؟ گفت توکل به من. گفتم هیچ کسی کنارم نمانده؛ گفت بجز من. گفتم خدایا چرا اینقدر میگویی من؟ گفت چون من از تو هستم و تو از من. [لبخند][گل]